سلام!
قبلا اینجا نوشته بودم به وبلاگ علمی من خوش آمدید ولی كم كم كه بزرگ شدم به ارزش جمله " اینجا ایران است" بیشتر پی بردم. متوجه شدم اینجا بیشتر باید به غیر از علم یا شبه علم توجه كنیم تا خود علم!
فهمیدم كه اینجا ستاره شناسی هنوز جز علوم محسوب نمیشه! آره من از مریخ اومدم و تازه دارم میفهمم تو زمین زندگی چقدر سخته و البته جالب!
دوست داشتم بنویسیم ، در مورد همه چیز ولی خوب نمیشه!!!
مجبورم که مجبورتون کنم که طعم تلخ بعضی حرفارو مثل طعم تلخ شکلات برای خودتون یه جورایی لذت بخش کنید....

نظرات رو میخونم... البته اگه نظری برای گفتن باشه

عرفان اویسی

جستجو

 

دوستای بهاری من...

شنبه 27 اسفند 1390   11:22 ق.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

بخدا هر کاری کردم نتوسنتم چیزی بنویسم ...همون تبریک عید هم بزور نوشتم....نمی دونم چجوریه ولی حسی که داستان ماستان رو رو می کنه معمولا یه حس غم انگیزه...

حالا ما غمناک نیستیم و داستانمون نمیاد!!! ! ! ! !!!  !!  !!    ! !   ! ! !   ! ! !!                !!    !            !               !
اشکالی نداره ، تا ادم دوستای خوبی مثل شما داره غم برا چیشه...

خیلی زود ادما خودشون رو نشون میدن ، خوبیا دیر تر نمایان میشن ولی من از شما هر چی دیدم خوبی بود.....

دوستای خوب سال نودیم ...ما این چند روز در خدمتتون نیستم ، احتمالا چیزی به اسم اینترنت تو مسافرتام پیدا نمی کنم ولی بازم سعی خودمو میکنم...


زمستون بهترین فصل ولی به بهار نمیرسه...

دلتون بهاری ، لبتون خندون.....


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

سال 90 با طعم پنیر!!!

شنبه 27 اسفند 1390   11:08 ق.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

به سلام!!!
چه روز خوبی! چه صبح قشنگی! چه دوستای باحالی!!!
چه لقب جدید و نایسی بهم اطلاق شده : فندق!!!!!! عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشق فندق گفتنتم!!!

روز های پایانی سال 90 رو میگذرونیم....چه سالی بود....از معدود سال هایی بود که 365 روزشو حس کردم...

الان حدس می زنم از اطرافیانم اگه راجع به این سال بپرسم همه یا میگن بد بود یا میگن مثل همیشه معمولی ولی من میگم :

 عــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  بود ـــــــــــــــــــــــــــــــالی!!!

پنج شنبه چه شبی بود...با دوستان ..وسط بیابون ...عکاسی ....وای

هی اصرار می کنید داستان بنویس ، داستان بنویس، بابا بیخیال داستان بشید زندگی رو بچسبید....

امشبم تور ایران گردی رو شروع می کنم ...یزد، اصفهان ، کویر مصر، همدان......


سال 90 هم تموم شد ، با همه ی پستی و بلندیاش به پایان رسید، خیلی چیزا تو این یک سال تغییر کرد...خیلی هامون یک سال بزرگ تر شدیم و بعضیا هنوزم هم نمی خوان بزرگ بشن...چی بگم؟!

در کل سال فوق العاده ای بود برای من از همه نظر به اهداف کوتاه مدتم رسیدم ...
اما تنها چیزی که از تحویل سال 90 یادمه اینه که واقعا توی اون لحظه ایمان داشتم و تصمیم گرفتم که این یک سال رو برای خودم خاص کنم که شد...

پس امسال هم پای سفره هفت سین با دل پاکتون برای شاد بودن و زیبا زیستن در سال 91 دعا کنیم....

این لجظه ها هم میگذره ...سال دیگه باید یاد امروز و کنیم...چه خوب میشه که سال دیگه حالمون از امسال بهتره باشه....

من حرفی ندارم، همیشه روزای اخر هر سال یه حس خاص دارم ..امسال کمی خاص تره....

فکرای رنگی رنگی کنید....نوروزتون مبارک!!!


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

سایه پرداز

سه شنبه 23 اسفند 1390   02:23 ق.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

از احساست معلوم بود اصلا دوست نداری وارد بازی بشی...
زودتر از موعدی که اعلام کرده بودم آمادش کردم ، یکم رنگش تیره شده ولی باز خوبه ، خودم هم انتظار همچین لحظه های نابی رو در کنار آتیش داشتم...
برق میزد چشمات وقتی این خبر خوشحال کننده تو گوشت میپیچید، حتی تصورش هم برام مشکل بود که این بُعد از وجودت رو به این زودی لمس کنم.

بازی تموم شد... تلخ و شیرینش اصلا مهم نیست ، طول مدت این بازی به اندازه ی همون شکلکای مسخره ای بود که اخر هر پیامت برام میفرستادی...
بازی تموم شد... چقدر خوب ، حداقل میدونم سادگی رو نباید با مقیاس درک خودم اندازه بگیرم..

یک لحظه جرات زندگی رو پیدا کردم که اونم تو از یادم بردی، طرفدار اندیشه های مسخره بدون بازگشت خودت باش اما به حصار ساده ی دل من تجاوز نکن...

من دچار اشتباهات پی در پی شدم که مجسمه های بی شیله پیله ی احساسمو تو سرزمین تو بنا کردم...
من خیلی ساده بودم!

پیش بینی رفتارت به همون اندازه برام مشکل بود که بعضی وقت ها احساس می کردم هدفت فقط پیدا کردن راهی برای دور زدن خاطرات سیاه خودته ، خاطراتی که تنها نامحرم شنیدنش من بودم!

اینجا بدون تو فقط صدای موسیقی با من همراهی می کنه ، نه از عطر هدیه روز تولدت چیزی باقی مونده و نه از توتون پیپی که همیشه به داشتنش افتخار میکردم....اخرین قطره های دودشو بعد از حرکت رقت انگیزت نثار آسمون تیره و تار این شهر کردم ،دیشب!

حتی فرصتی برای خداحافظی باقی نزاشتی ، اینقدر حولِ نگاه آدمای هرزه ای شدی که وقتتو برای صرف فعل های بی حوصلگیشون تو شب های جمعه میخواستن که اصلا یادت رفت این پیام اخرین پیام بود.


ساده برخورد کردی مثل همه ی رفتارای بچگانت ، اما این بار این سادگی به قیمت نابودی تمامی عاشقانه هایی که حداقل از یک طرفه بودنش مطمئنم آب خورد...

بزار بگذره ، بزار بفهمی ..بزار زمان مثل یک رودخونه دریای تنهاییت رو پر کنه ...شاید اون وقت به یاد من بیافتی که ای وای خداحافظی نکردم...
اما فایده ای نداره ، من همون دیشب دفتر خاطراتمون رو که بیشتر شبیه چرک نویس های یک کارمند نیمه وقت بود رو پاره کردم...
هنوز چشمات برق میزنه ....
هنوز کامل تورو در بر نگرفته...کاشکی این دوربین لعنتیم اینجا بود این صحنه رو جاودانه میکردم وقتی شراره ها تورو هجی می کنن.


حاضر نبودنت به پذیرفتن من به اندازه ی سردیه رفتارت برام قابل درک بود...عادت کرده بودم، اصلا خودت همون اول گفتی "عادت می کنی"

همیشه سعی میکردی فراتر از رفتارت خودت رو وانمود کنی ...اما مشکل من اینه که کمی باهوشم ...میفهمم چیزایی رو که دیگران پنهان می کنن...
میفهمیدم که تمام تلاشت برای این بود که من باور کنم با من خیلی صمیمی هستی ...
میفهمیدم که همه ی حرفات برای این بود که من از تو متنفر بشم...شاید اینجوری راحت ترین راه رو برای تموم کردن این بازی انتخاب کرده باشیم..اما نشد ، من میفهمیدم چیزایی رو که نباید درک کنم...

اشتباهات دنباله دار تو تنها دلیلش صداقت بی چون و چرای من بود و دیشب دیگه نتونستی خود فریبی رو تحمل کنی.
من رو رها کردی تا شاید خودت آزاد تر باشی....
نخواستی حتی ببینیش ، حتی دوست نداشتی بفهمی چیه...
به هر زحمتی بود خواستم یجوری علاقه مندت کنم که شاید برات جالب باشه چه چیزی برات اماده کردم...
هدیه های من همیشه عجیب غریب بود اما این یکی از همه جالب تر...
خیلی دوست داشتم واکنشت رو بعد از دیدنش ببینم اما حتی یک ذره هم علاقه ای به دیدنش نداشتی...

این برای من سخت بود....

تو پل احساس دو طرفه رو با ندادن اهمیت خراب کردی، تبریک میگم...

اما من از تو سخت پوست ترم...حتی فکر اینکه تو بخوای منو عذاب بدی ، عذابم میده پس به راحتی فراموشت کردم یا بهتر بگم سعی کردم فراموشت کنم....

کم کم داره به چشمات میرسه ، امشب واقعا دیدنی شدی.....برای تو که در کنارم نیستی و برای من که در کنار توام...

این برق چشمات رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، بوی تند دود کاغذ کل فضای اتاق رو فرا گرفته...

شومینه داره با پایان بازی ما بازیشو شروع میکنه...
امشب خودت و هدیه ی تولدت رو به شعله های سراسیمه آتیش سپردم...

دیگه به چشمات رسید...آتیش همه ی صورتت رو فرا گرفته...

هدیه تولدت نقاشی چهره ی ترحم برانگیزت بود که نصیب شعله های شومینه شد....

چه پایانی...همون طور که خودت میخواستی....

بدرود خاطرات نیمه کاره...بدرود.....




عرفان اویسی 3-13-2012

توضیح:

داستان بالا رابطه ی نیمه حقیقی با دنیای حقیقی داره.

ممنون میشم نظرتون رو درموردش بدونم.


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

به نبودنم افتخار کن

یکشنبه 21 اسفند 1390   02:10 ق.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

ساعت3 نصف شبه ، خوابم نمیبره. هر چی سعی کردم یه متن توی بلاگ بنویسم که باز مثل داستان اون شب آینه بشه واسه درونم نتونستم.
قفل شدم ، بین جاده هایی که هیچ کس تا بحال آخرشو ندیده... فقط حرف ، فقط شعار....
ذهن درگیرم رو وقتی بین این همه سوال میبینم براش افسوس میخورم...اصلا چرا باید سوال باشه...چرا هیچی روشن نیست.
شک و تردید از چیزی که نمیشه لمسش کرد ادم رو دیوونه میکنه..
اینجا اخر دنیاست وقتی که فکرت بهت میگه بعد از این هر تصوری که داشته باشی اشتباه محظه! و نمی تونی تصور نکنی...
بسازیم...برای خودمون حرف های قشنگ رو بجای نوشتن تصور کنیم

برای خودمون که چیزی نداریم "چیزها" تصور کنیم
برای احساسمون  که شاید نم کشیده از اشک های بی دلیل "چتر " بسازیم
برای دوستامون که از دنیا فقط "موندن" رو یاد گرفتن ، فکر بسازیم

با مفهوم های زیبا عشق بازی کنیم تو حوض خیال ،
با بداعت های ناسازگار زندگی کنیم تو اوج احساس

اما سعی کنیم تو همین چند لحظه رنگارنگ یادمون بره که داریم خواب میبینم ، یک خواب که سبکیش به اندازه ی همون نفسیه که با یک نگاه بند میاد....
سعی کن خواب بمونی...سعی کن با رویات زندگی کنی....

اما خیلی بد میشه اگه یه روز بفهمیم که ما میخواستیم توی یک "خواب" ، خواب ببینیم..........................



امیدوارم این احساس رو هیچ وقت تجربه نکنید.


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

سفر نور و عبور!

شنبه 20 اسفند 1390   11:46 ب.ظ


نوع مطلب : عكاسی ،حرف های خودمونی ،

بازگشتیم از سفر!
وضعیت رفت و برگشت اصلا شباهتی به هم نداشت!
رفت در اتوبوس در سکوت کامل و تکلم به مدت 5 ساعت ( اتوبوس با یک ساعت تاخیر راه افتاد!)
برگشت در یک ماشین شلوغ با صدای اهنگ راک و هوی متال حداقل 280 دسی بل حجم صدا و تفکر به مدت 3 ساعت!


سفر خوبی بود از اون لحاظ که با دوستان خوبم بودم ، در سال شاید فقط 2 بار از این فرصت ها پیش بیاد که از سراسر کشور جمع بشیم و همدیگر رو ببینم.

وجه مشترک هممون این بود که به آسمون بیشتر از زمین اهمیت میدادیم : این خودش کلی تفاوته!
تفاوتی که باعث میشه حتی مارو مسخره کنن، تفاوتی که باعث میشه از خیلی چیزا بگذریم ، تفاوتی که باعث میشه متفاوت فکر کنیم اما :
 ما این تفاوت رو دوست داریم ....


این سفر اما مثل سفر چند ماه پیش خوزستان نبود :
خوزستان  :  تفریح 100 %   علم 0%
اصفهان  :     تفریح 0%     علم 100%
اما همینطور که مارو میشناسید هیچ وقت در قید بند این حرفا نیستم و خودمون فرصت ها رو ایجاد می کنیم و تونستیم کمی درصد تفریح رو به سمت 10 برسونیم...

خاطرات جالبی هم هست بهترینش :    حدود 36 ساعت نخوابیدم!!!

بعد از یک شب بیداری و از صبح تا عصر همایش بودن باید انتظار یک اتاق خالی رو داشته باشی که فقط بخوابی : حتی با شلوار جین!
اما من با اتاقی مواجه شدم که هر چی منجم بود ریخته بود توش و تا ساعت 4 صبح هم جلسه گرفتن!!!!
حالا من هم فقط سعی میکردم عصبی نشم....

تو این سفر من و نینا خدمت دوستان دیگه ای بودیم که متاسفانه نشد همراه همکاران اراکیمون باشیمو
از همین جا از همشون معذرت میخوام.

از نظر عکاسی زیاد این بار موفق نبودم به دو دلیل :
یک - وقتی سفر علمی میرم زیاد دوست ندارم عکس بگیرم ، چون بیشتر اینجا برای کارای علمی اومده بودیم.
دو- اصلا وقت نکردیم جاهای دیدنی خاصی رو ببینیم ، فقط با دوستان سی و سه پل رفتیم که اونم باطری نبوددد( هم من هم فرشاد!)
ولی حدود 400 تا عکس گرفتم که بیشترش کسب تجربه با دوربین جدید بود.
(بیشتر عکس هارو تو فیس بوک میزام)
 
مثل همیشه بازم داستان داشتیم.....

ما شدیم واسطه دو نفر که مثلا باهم قهر بودن...( بدترین موقعیتی که تو زندگیم میتونم داشته باشم همینه، زیر آب هم باشه میشه کاریش کرد ولی اینجا رو نمی تونم)
از موضوع بیشتر اعصاب منو خورد کرد تا اون دو نفر ، دقیقا مثل سفر اهواز .
( احتمالا جفتشون یا حداقل یکیشون این متن رو میبینه و میفهمه که دیگه ....)

داستان جالب انگیز ناک دوم دیدن یک نفر بود!
یک نفر که اصلا نباید میدیدمش و چند سالی بود خداروشکر فراموشش کرده بودم ولی نمی دونم چجوری از اصفهان سر دراورد و اعصاب مارو بهم ریخت .
اخرین قولمون این بود که کاری کنه جلوی چشم من نباشه چون اتفاق بدی میافته ولی نمی دونم شانسی بود یا از عمد این برنامه رو چید تا دوباره چشمم به چشاش بیافته و اعصابم خورد بشه!!! ( اگه این متنو خوندی بدون نظرم نسبت بهت عوض نشده ...)

سومین داستان مجموعه وعده های یک نام آشنا بود که از اوردن اسمش معذورم!
از قهوه و شام بگیر تا سوغاتی ....  بالاخره قسمت نشد چشممون به دیدارش روشن بشه ولی ......جبران میکنی میدونم ....خیلی زودتر از وقتی که فکرشو بکنی برمیگرم اصفهان!!!(یه خبر بد!)

داستان های دیگه ای هم بود که حافظه یاری نمیکنه همشو به یادبیارم.


در کل سفر بدی نبود ولی به دزفول نمیرسید .

اها یادم رفت بگم که سرما خوردم اساسی!!! شانس من همیشه تو این موارد عالیه یعنی تو مسافرت مریض نمیشم فقط بجز چند مورد کوچیک تو بچگی که نزدیک بود تو مسافرت فوت کنم ولی این بار سرما خوردم !!!
از یک طرف دربه در دنبال قرص برای تکمیل پروسه ی خود درمانی و از یک طرف در به در دنبال یک عدد سشوار!!!
100 تا دختر اونجا بود یکیشون با خودش سشوار نیاورده بود ...حالا هی بگید روسری بده...والا


من کلا چیزی از سفر یادم نمیاد الان فقط میتونم از دوستان همراهم  تشکر کنم:
از نینا همسفر و دوست همیشگیم که دیگه اخرشه.
از همکاران و هم فکرای عزیز اراکی : آقای سامانیان ، بهادری ، مغازه ای
از دوستان گلم پرستو ، امید و سیامک که خیلی اذیتشون کردم.
از دوست عکاس خودم که فقط من و اون باهم جفت میشیم تو عکاسی : فرشاد .
از دوستان خوب نجومیم که این چند روز واقعا کنارشون بهم خوش گذشت : فرزاد ، امیر حسین ، آرمان ،آیدین ، اسماعیل و هستی و سمانه عزیز .
و از دوست عزیز اصفهانیم آرش جان که در حق ما لطف داشت بسیار سپاسگذارم.
ببخشید دیگه اینا دوستان خیلی صمیمی بودن دوستای صمیمی چون تعدادشون زیاده نتوستنم ذکر کنم از همتون ممنون.

اینم تنها عکسی که بعد از یک روز تونستم ادیت کنم :
erfan oveisi


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

ما رفتیم ...

سه شنبه 16 اسفند 1390   11:21 ب.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

دوستان عزیز 10 دقیقه دیگه باید برم و اماده نشدم.
شرمنده برگشتم توضیحات و خاطرات رو جمعا مینویسم .

اصفهان - بدرود


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

فقط سرم تو کار خودمه! همین

پنجشنبه 11 اسفند 1390   09:58 ب.ظ

دیگه قرار نیست از شکست های پی در پی بگم و داستان های ناراحت کننده بنویسم که ملت فکر کنن چه خبره!!!
خدارو شکر اینقدر ذهن انعطاف پذیری دارم که بزرگ ترین مشکلات رو در کمترین زمان ممکن حل می کنم.

الانم هـــــــــــــــیچ مشکلی وجود نداره و همه چیز خوب و اروم و توپه!

امروز هم رفتم هر چی پول داشتم دادم دوربین جدیدمو گرفتم ، با اینکه یک میلیون بالای قیمت اصلیش خریدم ولی اصلا مهم نیست !

من همون به تفکرات و فعالیت های علمی و هنری انفرادیم ادامه بدم خیلی خیلی موفق تر از حالیتم که بخوام به کس دیگه ای کمک کنم!

در کل بازی  هنوز شروع نشده داره تموم میشه و من از این بازی متضرر نشدم ولی اگه بخوام ازش خارج بشم همرو با خودم غرق می کنم! ( بخش لذت بخشیه که از زوایای  پنهان وجود منه که تا حالا تستش نکردم ولی اگه لازم باشه اجرا میشه!)

از الیس و الفان و هویج و پیاز هم خبری نیست یعنی نبایدم باشه ، فعلا دوست دارم به منوی دوربین خوشگل و جدیدم فکر کنم و سفر اصفهان و نه چیز دیگه ای! ( هیچ چیز)

( این تریپ منفرد گرا ، تریپ جدید منه! وقتی کسی بهت اهمیت نمیده به کسی اهمیت نده!!! ( قانون پایستگی اهمیت))

دوستتون دارم ، خداحافظ

اینم عکس دوربینم:




نوشته شده توسط : عرفان اویسی

الفان و آلیس در سرزمین هویج های سرماخورده!

چهارشنبه 10 اسفند 1390   12:02 ق.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

آلیس چند روزی میشه که مرده، اصلا خبری ازش ندارم فقط میدونم برخلاف نظر من فکر میکرد هویج توی این خاک رشد میکنه!
اصرار های من برای فکر کردن درمورد آینده بی نتیجه بود، الیس دوست داشت به آیندش گل تقدیم کنه اونم
گل رز!
به آینده نرسیدم ولی از پرسیدن واقعیت میترسم ، تلخ بودنش رو کامل حس می کنم ولی نمی تونم برای کسی توضیح بدم ! تیره ترین تصویری که منو اون از فردا داشتیم خط خطی های یک کودک  7 ماهه بود اونم با خودکار!

از سرما چیزی رشد نمی کنه ، از فردا باید اینو با خودم تکرار کنم تا شاید آلیس دوباره از خواب پاشه ببینه که اینجا من موندم و توهم های فانتزی 8 شبی! از من می پرسید مگه میشه با خورشید از خواب بیدار شد و شب رو ندید! جوابی نداشتم میدونستم اگه بگم این خواب ، شاید دنباله هاش به همون جایی وصل بشه که رنگ توش تعریف نشدست از فردا دیگه خوابش نبره.
اونم منو نمی بخشید ، دروغ گفتم و دروغ گفتم.

امروز یاد تصمیم اولم افتادم ، تصمیمی سخت که حجم موفقیتش از میانگین اشکایی که در طول روز میریخت کمتر بود ، من راستشو نگفتم اما از نگام فهمید این زمستون مثل همیشه قرار نیست تموم بشه .
این بار برف نداشتیم و هویجی برای خرگوش های بی گناه نیلوفر که اصلا نمیشه روشون حساب کرد . نشد روی  یاد یادگاری های قدیمی هم حساب کنم .
بازی داره تموم میشه ، الیس هنوز زندست اما اینجا وسط خاطرات گذشته ی تلخ و سرد منه.
الان دیگه الیسی وجود نداره و راحت می تونم تبسم ادامه دار انسان گرایانه این فصل رو برای خودم هر جور میخوام نقاشی کنم.

این نقاشی برخلاف میلم رنگی رسم شده فقط برای اینکه یادم بمونه آلیس رنگ رو دوست داشت ، دوست داشت اسم خودشو با مداد رنگی 12 تایی زیر برگه ی تایید هویت خودش بنویسن.

اما اونموقع من بیشتر به فکر روز های تکراری ، نا امید بازی های مسخره خودم بودم اونم در حسرت یه روز روشن خودشو و فکرشو از هممون گرفت.

امسال نه هویجی داشتیم و نه انگشتر های نقره ای !
امسال ادرس بچه ها رو گم کردم ، اونا بدون انگشتر نقره زیاد توی شب دووم نمیارن ، من ادرس رو ندارم آلیس هم دیگه نیست.

اینجا اخر خاطرست اینجا دیگه فقط خودم موندم و فکرم ! فکر من درست از آب دراومد اما فکر تو با خودت رفت . وقتی زنگ میزدی رو یادم میاد ، وقتی نمی تونستی 3 بار پشت سر هم بگی " الفان دوست دالم" من از خنده میمردم.

کاشکی دوباره بمیرم یا از خنده یا از گریه . حتی اشکی هم اینجا نمونده ، همش رو همون شب اول بعد از پروازت با اخرین برگ دفترچه مشترک خاطراتمون ریختم.

امروز رو به آسمون کردم و با خودم گفتم کجا بود اولین باری که بدون شناختنت دلم برات تنگ شد ! برگشتم توی هزار توی خاطرات و مسخره بازی های روزای اول که یادم اومد مکانش رو پشت خط خطی های که بعد دو ساعت سرکار گذاشتنت برای کشیدن پرتره چهره غمگینت صرف کردیم یادداشت کردم .

وقتی به اونجا برگشتم ، بوی عطر میومد ، تعجب کردم و سعی کردم با خودم این معما رو حل کنم که بوی خوش رو فقط من تو رویا حس کرده بودم مگه میشه توی شب زمستونی سیاه سفید ذهن من کسی عطر بزنه .
باز برگشتم به خاطرات یادم میاد میگفتی اگه دنیای رنگی شروع بشه با عطر همه غصه ها پاک میشن منم بغض میکردم و پیش خودم میگفتم " خیلی رویا پردازی "
اما واقعا احساس میکردم رایحه ها منو نوازش می کنن . هنوز تو فکر تناقضات جهان من با تشابهات ذهن مخملی تو بودم که رنگ دیدم.
من اون روز متجعب بودم ! عطر ،  رنگ و احتمالا چیز دیگه برای سنگین تر کردن این علامت سوال نباید باشه ولی رفتم .
به همون جا رسیدم که تمام اشکامو ریخته بودم ، باز تو خاطراتم غرق شدم ، همیشه میگفتی باید از خودت بگذری تا بهار بشه . منم میگفتم من دوست ندارم از خودم بگذرم : من دنیای سیاه با تو رو به رنگارنگ ترین خاطرات دست نیافتنیم ترجیح میدم پس لطفا از خودت نگذر حتی برای من!

اما امروز تو نبودی و خودتو فدا کردی بودی ، خواسته یا ناخواسته منم با این داستان باید جلو میرفتم . دنیای جلو روم مثل یه کادر رنگارنگ جلوم می درخشید!
وقتی دیدم جای اشکای من گل سبز شده اونم گل سیب ، فقط نگاه کردم ! حرفی نداشتم وقتی باور کردم رویاهای به ظاهر سخت باور و دور از دسترس تو الان جلو رومه و منو با یه نفس صدای سکوت و یه بقل خاطرات قشنگ و عاشقانه تنها گذاشتی...
اینجا بهار شده بود اما من اشتباه نکردم !
من داخل خاطرات و تفکرات بی شیله پیله تو بودم ، اینجا همه چیز بود ! من دنیای خودم رو گم کرده بودم و توی بیداری خواب میدیدم!
اما واقعی بودن این خواب وقتی برام ثابت شد که احساس کردم زیبا ترین موسیقی زندگیم داره منو لمس میکنه ، فکر کردم واقعا دارم خواب میبینم اما یادم اومد تو خیلی وقت بود تو خواب من نبودی ! این خود تو بودی با دستات صورت من رو نوازش می کردی...
اشک  تو چشمام جمع شد ، آلیس ؟! تو اینجا! بهار ! مگه میشه؟!
بعد گذشت چند دور ساعت خیالی دنیای توت فرنگیم کم کم باورم شد که اینجا همون دنیای دوست داشتنی و رویایی تو بوده که من به اندازه ی همه ی عمر کوتاهت مسخرش کردم.
هر چی که تو ازش صحبت میکردی دقیقا خودش بود ، اونجا بود و اونجا!
سر سبز و رنگارنگ ، خورشید و پرتو های طلاییش ، زمین های پر از هویج های نارنجی خوشگل و یک گنجه پر از انگشتر های نقره که دیگه کسی بهش نیاز نداشت ! همه خوب بود و توهم بودی.
وقتی ازت پرسیدم که چطوری دنیای سرد و تاریک منو وارونه کردی حرفی نداشتی بجاش بغض کردی ، هر چی اصرار کردم فقط نگام می کردی !
احساس کردم که خودمم دارم تغییر می کنم وقتی دیدم داری با گل های سیب یواشکی حرف میزنی و گوشه ی چشمت پر اشکه . وقتی دیدم اینجا همه چیز ثابته  فهمیدم دنیای ثابت رنگ نیاز نداره تحول میخواد!
وقتی چند لحظه گذشت احساس کردم باهم غریبه ایم ، احساس کردم شاید همون دنیای سیاه و ساکت خودم از دنیای قشنگ و خوب تو بهتر باشه!
وقتی برای اخرین بار اومدم پیشت که ازت بپرسم گفتی به رویای من خوش اومدی! و رفتی ....

اولش نمی دونستم داره در مورد چی حرف میزنه شاید مثل قدیما حوس کرده یکم سر به سرم بزاره شاید با شادیامون دوباره غرق بشیم ولی دیدم این بار حرفاش مثل قدیم حس نداره اون راست میگفت اینجا یه جوریه!
بیشتر فکر کردم!
کم کم دارم میفهمم منم دارم تو دنیای خودم حبس میشم ، وقتی گفتی خودتو باید فدا کنی تا به رویای من نزدیک تر بشی احساس کردم شاید منم مثل تو از خودم جدا شدم!
درست فکر کردم منم نابود شدم ، اینجا من و آلیس فقط با فکر هم زندگی می کردیم ، من تو رویای تو و تو تو رویای من غرق شده بودی!!
یک لحظه به اندازه ی همیشه دلتنگ شدم ، وقتی دیدم داخل رویا گیر کردم فهمیدم توی رویا نمیشه رویا پردازی کرد.
تنها محرک این زندگی خسته کنندم بعد از تو ،  ساختن یه دنیای کوچیک گوشه ذهن شلوغم بود و تصور من و تو و دفتر نقاشی!
اما اینجا حتی رویا هم ندارم!

به حرف تو رسیدم ولی چه بد ، نتیجه ای برام نداشت من زندانی شده بودم ، احساس می کردم شرایطی مشابه من تو دنیایی عکس من داری !
اما قسمت وحشتناک این فکر اینجاست که رویای تو برای من رویا بود ولی رویای من برای تو جهنمی بود که برای فرار کردن ازش خودتو نابود کردی.
آلیس! منو ببخش ، من تو فکرم تورو از هر چی قشنگی رها کردم و به مرز های کوچیک رسوندم.
آلیس ! منو ببخش بخاطر سادگی بیش از حد افکار خودت ، بخاطر نداشتن دید واقعی از یک رویا .
آلیس ! حتی منو ببخش که نتونستم یه خونه ی رنگی برات تو ذهنم درست کنم .
چقدر بد شد که فهمیدم هیچکدوممون درست نمیگیم! چقدر بد شد که اخرش نفهمیدم این زمستون به کجا ختم میشه ، چقدر بد شد که نتونستم حتی یک ذره از بهار رو برات تجسم کنم.

خیلی دوست داشتم با هم بهاری بودیم اما نیستیم.
الان که این خاطره رو می نویسم سعی می کنم از زندون رنگی ذهن تو و اون ادامه های بدون پایان خوش بینانت خارج بشم.
منم خط خطی می کنم ، اینقدر خط خطی می کنم که دیگه برای فکر کردن نیازی به خاطره های نیمه تاریک فراموش شدم نباشه. اینقدر خط خطی می کنم که شاید دنیای رنگارنگ توهم مثل فرض محال تو سیاه بشه ، شاید اون روز بهم وصل بشیم ...
شاید

--------------
2-29-12  erfan oveisi


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

وقتی که شدن را حس می کنیم!

دوشنبه 8 اسفند 1390   06:48 ق.ظ


صبح دوشنبه - دانشگاه!

تبریک ویژه به ایران و مرد ایران " اصغر فرهادی " نه به خاطر اسکار ، به خاطر تفکر و احساس نو و باز شدن دریچه ای جدید در فعالیت های فرهنگی سرزمین پارس.


 الان استاد گیر میده!


http://ww1.hdnux.com/photos/11/57/04/2552124/3/628x471.jpg


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

به سوی اصفهان .....

شنبه 6 اسفند 1390   05:32 ب.ظ

پیش به سوی اصفهان - بزودی ......


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

وضعیت بنفش!

جمعه 5 اسفند 1390   05:03 ب.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

دوستان عزیز میگم با این وضعیت اینترنت و قیمت دلار عجب غلطی کردم رفتم رشته کامپیوتر ها!!!!

دیگه وقتی ایمیل رو نتونی باز کنی و اینترنت به معنای حقیقی کلمه وجود خارجی نداشته باشه و ابزار و سیستم های رایانه ای و انواع گجت ها روز به روز داره گرون تر میشه احساس می کنم تا یکی دو سال آینده چیزی به اسم کامپیوتر و اینترنت تو اینجا وجود نداشته باشه که ما مهندسای خوب بتونیم روش کار کنیم!!!

پس لطفا تا ترم صفری هستم پیشنهادی در مورد رشته خوبی که با کتیبه و چرتکه و کارای دستی و عملی خوب سر و کار داره بگید تا برم تو فاز تغییر رشته !!!

---------------------------------------------------------
پارت دوم :

من یه اشتباهی کردم سه تا پست گذاشتم گفتم وضعیتم غمگینه و حال و ندارم و این حرفا بعدش هرچی ایمیل و اس ام اس و پیام صوتی و تصویری و امواج ذهنی بر روی ما سرازیر شد که آقا ( مخاطب خودم ) چته ؟ داری میمیری؟ چه مرگت شده ؟ ننویس از این چیزا ؟ کی میخوای خود کشی کنی؟ و هزاران هزار پیام محبت امیز دیگه که از فرصت مبحث خارجه بخوام همشو بگم.
آقایان و خانم ها توجه بفرمایید بعد زندگانی هر فردی در کامل ترین حالت خودش باز هم پستی و بلندی هایی داره که اجتناب ناپذیره و نمی شه بگیم چرا ناراحتی پاشو بخند!!!

همه کسایی که به من گفتن ناراحت نباش خودشون طی مدت ها متوالی در دوره ها و ترم های خصوصی و عمومی از خودم مشاوره گرفتن برای رفع ناراحتی ! حالا میگن خودت رو نکش !!! عجب!


در کل ما که ناراحتی از جایی یا از کسی نداریم هر کسی در حد خودش برای ما عزیزه فقط یه خورده دلمون گرفته بود که حل نشد ولی حل میشه!

جاتون خالی دیروز کلاس زبان به طرز فجیعی خندیدیم ( بعد از مدت ها) و واقعا خستگی از تنم در اومد با اینکه از زبان آموزی به خاطر شرایط بد شروع این فعالیت یکم زده شده بودم ولی در کل دیشب بسی لذت بردیم ولی خوب اثرش فقط نیم ساعت بعد از کلاس بود !
اینم بگم از ترم آینده دیگه کلاس زبان نمیرم هر کی هم هر چی میخواد بگه !
اصطلاحا میخوام بهونه بیارم که : میخوام سلف استادی کار کنم ولی خوب تجربه ثابت کرده هر کی این حرف رو میزنه از فرداش زبان و امر پسندیده ی زبان آموزی رو به کل فراموش می کنه! ( خودم میدونم ولی چاره ای نیست)


امروز هم بعد از مدت ها کلاس نجوم رو اصطلاحا قیچی کردم و زدم زیر همه حرف ها و ادعا های خودم و بجاش استراحت کردم!!!!

در کل حال ما خوب است و غمی نیست جز دوری دوستان و مطمئنا از این بهتر هم میشه!

---------------------
پارت سوم :

بعد از رکورد زنی اینجانب در نابود کردن هر نوع وسیله ای که با موسیقی ارتباط داشته باشه و الاخصوص انواع هدفون و هدست که کلا در بهترین برند و کیفیت تقریبا یک هفته دست من دووم میاره تصمیم گرفتم سومین پلیر خودمو بخرم تا از شر گوشی و هدفون توی جیب خلاص بشم!
در هر صورت پلیر رو خریدیم ، اما چشمتون روز بد نبینه با این که گرون ترین پلیر ها بود از نظر کیفیت صدا واقعا افتضاحه !!!
یعنی چه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ، بدبختانه مشکل از هدفون هم نیست مشکل از دستگاست که در پخش صدای بیس اهنگ عاجزه و رسما از پلیر 5 هزار تومنی طرح آیپاد شافل که تو نت میفروشن کیفیت کمتری داره!!!
حالا هی بگید ناراحت نباش!!!

تازه اینم بگم شاید نمی دونستید : اگه تو یه playlist که چینش اهنگاش اتفاقی باشه یا همون شافل یک اهنگ دو بار پشت سر هم پخش بشه یعنی فاجعه !
چون همچین اتفاقی احتمال رخ دادنش در تعداد بالای موسیقی تقریبا صفره و تو اهنگ خورا هر کی که این اتفاق براش بیافته اصطلاحا باید بعدش یه اتفاق بدی براش بیافته و من این رو تجربه کردم حالا منتظر اتفاق بدم!!!!

در مورد موسیقی بگم پیانو جدید در راهه ( به قول کاویان سندینگ ... ) ولی نمی دونم چرا نمی رسه فکر کنم پندیگ ... شده.
اینا نمی دونن جامعه موسیقی جهان منتظر منه هی بیخود لفتش میدن.

-------------------------------------------------
پارت آخر :

در پایان با چشمانی خسته ( عینکم حدود 3 متر باهام فاصله داره ولی واقعا حال ندارم برم بیارمش و چشمام داره از کاسه درمیاد!) باید عرض کنم در آخر تصمیم خودم رو گرفتم و با اینکه دوستان مقاومت کردند بالاخره من وا دادم و یحتمل در این هفته رهسپار خرید دوربین میشم و به قول دوستانی که هیچ وقت نداشتم " ... بابای مال دنیا ، حالشو ببر"
اینم آخر عاقبت صبر !!! هر چی صبر کردیم قوره که حلوا نشد هیچی تبدیل به زهر مار خفنی شد که چند ماهه رسما حالمون رو گرفته!!!

آقا جان چی اینجا ارزون شده که دوربین دومیش باشه!!!
دوربین 2.500.000 رو نخریدیم دو ماه پیش به خاطر 100 هزار تومن ( البته من کاملا راضی بودم تقصیره ایمانه ، به جان خودم) الان باید با التماس همون رو بخریم 4 میلیون تومن جرینگی!!!

یعنی چی اخه؟!!!
این همه کار و تلاش و سازندگی کنی آخر بری همشو ( دست رنج کار و تلاش در در معادن صعب العبور قاره آفریقا) بدی یه دوربین 1200 دلاری بخری؟!!
اخه این انصافه؟!!!
بدون شوخی با اینکه بازم راضی ام این همه هزینه کنم ولی از این نوع هزینه کردن اصلا راضی نیستم !!

یعنی شما 2 میلیون تومن پول هوا باید بدی!!!خیلی خوبه ، موفق باشن...
در کل احتمالا اگه تا فردا یهو دلار منفجر نشه ، میرم که برم اگر هم نشد که نشد اشکال نداره.


در پایان از دوستای خوب و نازنیم که همیشه خوب ان و خوب می مونن تشکر می کنم! 
---

معرفی رشته و نظر فراموش نشه . ایمان جان شما هم فقط چند روز فرصت داری برای پشیمون کردن من تمام تلاشتو بکنی


نوشته شده توسط : عرفان اویسی

رستگار شویم....

سه شنبه 2 اسفند 1390   11:39 ب.ظ


نوع مطلب : حرف های خودمونی ،

همانا کسانی که ساعت 6 صبح از خواب بیدار بشن و 22:30 به خونه برگردند ( با حداقل امکانات ) خیلی باحالن و احتمال رستگار شدنشون یکم  بیشتره !
کتاب اسرار " صاعقه در مهتاب جلد 3 ص 644 "


خوب بر اساس گفته بالا من الان چند درصد احتمال رستگار شدنم بیشتره ! البته مسلما رستگار میشم و میدونم یک روز بالاخره در راه انیس به یونی 1 شهید میشم. جاست لایک تو نایت !!!

الان من هر چی از وضعیت بحران بگم کسی مارو درک نمیکنه که هیچ بلکه ممکنه اساس طرح های بلند مدت مسخره بازی دوستان نیز قرار بگیریم.

امروز که اینقدر حالم گرفته بود قصد  رفتن به کلاس صبح رو نداشتم ، یک ربع قبل از کلاس به صورت اتفاقی راه افتادم ، سر کلاس هم چیزی برای گوش دادن نبود  فقط باید فکر می کردم.

 اخرش هم ساعت 7:30 عصر کلاس زبان و ساعت 9:30 آزاد!
بعدشم خونه و تنها کاری که برای انجام دادن دارم فقط فقط فقط وبلاگ نویسیه..همین       

انرژی غذا خوردن هم ندارم چه برسه به بقیه کار ها...

اما بگذریم از تلخیات روزمرگی برسیم به :

دوست داشتم از یه چیزی بنویسم که یادم رفت ولی خوب میشد اگه میدونستیم کاری که میکنیم روی چیزی که فکرشو هم نمیکنیم چه اثری میتونه داشته باشه...

هر کاری ، هر تغییری ، هر حرفی از هر کسی و در هر جایی  بدون شک میتونه یک تغییراتی رو در اطراف خودش ایجاد کنه اما همیشه خوب نیست ، خیلی وقت ها بعد مدتی میفهمیم که اگه کاری رو نکرده بودیم الان شرایط زندگی فردی مون بهتر بود یا حتی بدتر ..

تو رسم فلسفه ( بهتر بگیم اخلاق انسانی ) وقتی کاری باعث اتفاقی چه خوب و چه بد میشه   تحت تاثیر یک مسئله میتونه به شما اجازه خسران و پشیمانی و در حالت مقابل  بیخیالی رو بده :
اگه بین دو انتخاب شما فرقی بین شرایط هر راه ببینید و با اختیار انتخاب کنید، یعنی چی؟!

یعنی اگه شما توی دو راهی قرار گرفتید که هیچ نشونه یا تابلویی برای هیچ مکان یا جهتی نداره مسلما بصورت اتفاقی یکی از راه ها رو انتخاب می کنید ، اگر بعد از انتخاب در مسیر یا در اینده اتفاق بدی  افتاد شما حق ندارید خودتون رو مقصر بدونید و  برای خودتون میدان جزا رو فرض کنید چون شما اطلاعی یا اطلاعاتی از این راهی که رفتید رو نداشتید .
اما اگه در همون شرایط تو یک دو راهی باشید و یکی از راه ها تابلو خطر اولش باشه و شما بدون توجه بهش وارد بشین و همون اتفاق بیافته این بار شما عقلا مقصرید و اجازه دارید رسما خودتون رو خفه کنید!!!


اما من شخصا به حالت اول هم اعتقاد ندارم ، می فهمم که چیزایی که توی کتاب ها به عنوان نتایح منطقی از رفتار یک انسان که عمده رفتار و اعمالش بر اساس احساسش رخ میده نوشته میشه در دنیای حقیقی فقط فرمول های بدون خروجی ان و به هیچ وجه نباید روشون حساب کنیم.

پیشنهادی برای کسی که تو این مرحله گیر کرده ندارم ، خودم هم زیاد توی این دو راهی ها موندم ولی همیشه بر اساس همون قوانین عدم قطعیت کوانتوم و از این حرفا انتخابام دقیق بوده و درست اما واقعا خیلی اشتباه هم داشتم ...

اشتباه هایی که کسی نمیدونه ولی خودم وقتی یادشون میافتم چند لحظه دنیا برای بی ارزش میشه ...

این داستان  فقط بعد شخصی قضیه رو تعریف می کرد اما وجه دوم این اتفاق وقتی تلخ میشه که اثر اشتباه شما روی افراد دیگه ای جز خودتون نمایان بشه این بار دیگه شما نه می تونید خودتون رو ببخشید و نه حق همچین کاری رو دارید ....

اگر توی این مرحله گیر کردید باز هم بمن هیچ ربطی نداره چون تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم ولی اگر هم کسی رو رنجوندم خودم نمی دونم ..( اینم یکی از بدی هاشه)

در کل نمی دونم چرا این موضوع رو باز کردم زیاد ربطی به داستان من نداره ؛ سریال زندگی من بیشتر اسکای فای شده تا درام .

در اخر کار با چشمانی خسته و غمگین باید عرض کنم واقعا دارم از خستگی میمیرم .

دوستی الان بهم اس داد که نمی دونم مضمونش چی بود ولی واقعا احساس خوبی بهم دست نداد:

چه  نقاش ماهری است فکر و خیال وقتی دانه دانه های موهایت را سفید می کند.....




پ ن :
1 - منظور از انیس به یونی همان از انستیتو به یونیورسیتی است ( اموزشگاه زبان به دانشگاه)


نوشته شده توسط : عرفان اویسی