نوشته شده توسط : عرفان اویسی
متمایل به تو
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 01:14 ق.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
بی حساب
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 10:56 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
از سرکده ی بی احساس یک مشت تناقض نیمه شبانه در ذهن معلولم کاملا خستم!
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
تمدید کارگاه های آموزشی نجوم دانشگاه اراک
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 09:11 ب.ظ
نوع مطلب : دیگر موضوعات ،
به دلیل استقبال و درخواست دوستان علاقه مند به علم ستاره شناسی ، تصمیم گرفتیم برنامه های کارگاهی اموزش نجوم رو یک هفته دیگر هم ادامه بدیم :
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
ماه من
جمعه 15 اردیبهشت 1391 01:14 ق.ظ
نوع مطلب : عكاسی ،
Canon 7D - Skywatcher newtonian telescope 8 inch
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
برنامه های هفته نجوم دانشگاه اراک
شنبه 9 اردیبهشت 1391 11:15 ب.ظ
نوع مطلب : دیگر موضوعات ،

کارگاه ها در روز های یک شنبه ، دوشنبه و سه شنبه برگزار می شود ( ساعت 12 تا 13 ). برای شرکت در برنامه ها بصورت رایگان به انجمن نجوم پلاریس واقع در پارت D دانشکده علوم پایه مراجعه کنید.
برنامه کیهان شناسی روز سه شنبه توسط من ارائه میشه ....
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
نفس های اخر...
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 12:34 ق.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
این چند ماه هم تحمل می کنم
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
جگولوبا !
دوشنبه 28 فروردین 1391 09:59 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
فعلا!
فعلا در همهمه ی سکوت بی سرانجامیت بچرخ تا ک شایدی گیرد و من را با احساسم دفن شده در قبر بی کسی یافتی...
فعلا بی من به راه پر پیچ و خم رنگارنگت ادامه بده بلکه از این پس بی حجوی را قشنگ تر حس کنی!
فکر کردی شعره؟
خیر واقعیت تلخه!
سرسپرده با توام پاشو جمع کن بساتتو از این کنار ، احتمالا جمعه قطار بزرگ حسادتم از ایستگاه شرمساری تو بگذرد و انگاه بدون هیچ نگاهی تمامی رسالت نیمه تمامم را در ظرف بی حصار چشمانت تخلیه می کنم...
احساس خطر کن ولی نترس !
روح بیچاره ی من همان در ردیف بی پروایی خنداندن فرشته های کوچک سعی می کند ، هنوز به مرحله ی اخر این بازی شیر و تمساح نرسیده ایم...
اینجا ، صبح هایش اصلا بی حسیست ! نه رسمی از اثر و نه فکر از عمل !
بی تو شب دلگیری های این پشه ها هم کمی رنگ ترحم به خود گرفته است...کنارم میخوابند و شب ها از لذاذت و لجاجت تو در دادن اندکی خون (!) صحبت می کنند ...
کجا رفتی ک این راه رفته ات را داده ام گل بکارند تا شاید باز هوای ملعه بازی های پیوسته ی یک انسان مهجور تو را به این دایره ی سرگرمی های تک نفره بازگراند ...
حساسیتت را با کاشتن این گل ها تحریک خواهم کرد ، یحتمل نتیجه اش عطسه ای خواهد بود از سر بی دردی ک با لطف خدا چاشنی فراموشی را به مغز پرترافیکت الغا خواهد کرد و فراموش خواهی کرد ک این راه گل کاری شده همان راه فرارت بوده ....از دست من!
تاریک تاریک ....
شب ها دیگر شمع هم روشن نمی کنم ، دوست دارم درون ظلمات کمی با غریزه ام بازی کنم ...
ترس از تاریکی را میگویم ...مینشینم بر روی یک صندلی و سعی می کنم از زنجیره ی افکار پر دردسرم تو را کنارم مجسم کنم ک در تاریکی در حال ریختن چای هستی !
و ناگهان نوری روشن و براق پرده های تاریکی و سکوت را بدرد و تو دقت کنی بیشتر بر روزنه ی روشن و بپرسی از من ک ای الفان چ بود این شرار بی تاب نور باران ؟؟
و من تا دهانم را تکانی دهم سوی سخن ، شرار پر فروغت تبدیل به فلاشری سهمگین شود ....
و متوجه شوی و از همان راه گل کاری شده قصد بازگشت کنی چون :
میفهمی این پرتو ، برق گوشه ی دندان تیزم بوده ک به قصد تو تب کرده!!!
اما صد افسوس ک این حساسیتت نمی گذارد از راه گل کاری شده بازگردی پس به دام من می افتی و خوردیده می شوی...
سرانجامت را گفتم اما باز افسوس ک صحتش حتی در مخیله ام هم با تردید عموم روبروست ! پس کلا بیخیال ...
من تاب تب تو را ندارم ...لبخند بزن ! یکم بیشتر ...
--------------------------------------------------------------------------
توضیحات :
عنوان متن با خود متن رابطه ای خاص داره ، البته کلمه جگولوبا از کلمات جدید کاربردیه منه ولی متاسفانه برخلاف کلمات اختصاصی قبلیه خودم مثل " شخ منگلات ، هشتبلکو ، شاه ...خان ، شرر (shararrrr) " این کلمه جگولوبا از ابداعات دوست شاعر و عزیزم اقای امیر هست ک به دست ما رسیده و داریم ازش سواستفاده می کنیم.
عــــــــــــرض کنم خدمت شما بعد از پست قبلی قرار بود وبلاگ رو کلا تعطیل کنم بریم با خیال راحت همه به درس و مشق اندک مشغولیات زندگی مان برسیم و با اتفاقی ک برای یکی از دوستان افتاد دیگه مصمم شدم ک آپ نکنم ولی خوب دیدم نیمیشه...
البته چند بار سعی کردم بنویسم ولی جز چند تا چرک نویس چیزی عایدم نشد ک منتشر بشه ، در کل این چرندیات بالا رو هم نمی دونم از کجام در اوردم همینجوری گفتم یه چیزی گفته باشم...خیلی دوست دارم غالب و قالب متن هام طنز باشه ولی از اونجایی ک فیدبک مطلب " دستبرد متلاشی 1" اصلا خوب نبود متوجه شدم با ناراحتی ما بیشتر حال می کنید و باید همون داستان های دست و پا شکسته و شعر های شلم شولبای غمگین و آبغوره واریمون رو بنویسم...
ولی از اونجایی ک من رسما ادم شادی هستم ( میگن!) سعی کردم یه چیزی بین این دو تا دراد! یعنی یه چیز جدید ک فکر کنم تونستم درش بیارم ..فقط گوشش خورده به دیوار یکم خش دار شده...
در کل خودمم نمفهمیدم چی گفتم ولی زیاد روش فکر نکنید ، سعی کردم چیزایی ک تو این متن نوشتم هر بندش یه فلش بک به اتفاقات واقعی زندگی خودم و اطرافیانم داشته باشه پس همینجوری سر سری از کنار کلمات نگذرید ..
( 50 سال بعد از مرگم رمز های این متن ها کفش میشه :)))) )
نظر بدید خوشحال میشم !
همین!
4.16.2012
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
تجمع یک نفره!
یکشنبه 20 فروردین 1391 01:09 ق.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
تکیه بزن ، ساده ترین حرف تو رفتار بی بهانه ی سکوت مانندیست که مرا در قبر بی کسی بی صدا دفن می کند
آسوده باش ، اسودگی را با خود تکرار کن ، من اینجا در حباب تاریک افکارت بی نفس مانده ام...
مرا ز یاد خود رها کن ، شاید بردگی اشک های تو سوی سجده ی مرا امشب خمیده کرد..
و سعی کن، سعی کن بی دست داستان آخر اولین احساس مردانگی یک زن را دکلمه کنی..
اینجا بدون تو من نیز نیست!
اینجا امواج بوی تو را می دهد اما ساحل قلب من بی اختیار طوفانیست.
اینجا رودها زمزمه ی اشک های تورا دارند اما لبخندت اجازه ی پلک زدن ماهی ها را نمی دهد!
و من
به همراه دفتر تنهایی ، با سیگاری خاموش از اتاقی تاریک بی هوا وارد می شوم .
و می نشینم روی نیمکت بی کسی تا رهگذارن عابر نمای شهرم را تک تک شمارش کنم ...
از قدم های دونفره ی یک عابر تنها برای کندن احساسم در بارش اشک های نیمه شبانه ی تو الهام میگیرم...
من این خیابان را با چشمم نقاشی کردم به همراه تمام خاطرات نیمه سوخته ی محیط های شش ضلعی اش...
به همراه تمامی تناقضات مضحکی که بر روح من دستبردی متلاشی زدند و سعی کردند برای بازسازی ساختمان بی حوصلگی های من سایه پردازی پر اوازه باشند...
من از همه فریادم...
اما با تو ، سایه ها هم رنگارنگ بود...
عرفان - 4.8.2012
------------------------------------------
گذر احساسی بود تقدیم به "ف." دوستی که امروزش شاید غم باشد...
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
دستبرد متلاشی 1
یکشنبه 13 فروردین 1391 09:16 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
صبح با بوی پیاز از خواب پا شد! اولین پرتوی نوری که به چشمش خورد فروان رنگ از سفره ی نیمه پاره ای بود که توش
گوسفندان سبز پوست داشتن دیزی سنگی به بدن میزدن!!!
تعجبی نداشت چون هر روز باید یه داستان جالب داشته باشه ... وقتی خواست بره سمت دستشویی تا به صورتش یه آبی بزنه دید دستشویی خونشون خراب شده و جاش یه آثار باستانی با قدمت بیش از 7 هزار سال ساختن!
در تفکر تاریخ سنجی سنگ های ورودی دستشویی بود که ببیبنه مربوط به شهر سوختست یا دقیانوس که ناگهان صدایی عجیب از پشت سرش به گوش رسید :
شترق!!!!!
وقتی سرشو برگردوند دید گوسفندای سبز پوست با ساچمه زن های سه چشم سر تقسیم آخرین پیاز تو محفل گوشت کوبیده دعواشون شده!!!
وقتی به خودش اومد که ترکش های ضربات سهمگین ساچمه زن ها حداقل 46 درصد از سهام ماکروسافت رو خریده بودن!
دیگه با این عکس العمل مطمئن بود که میشه تا چند سال آینده برای بچه هاش یه آلونکی گوشه ی شهر داشته باشه ..
وقتی رفت حساب باز کنه که فرم درخواست تموم شده بود و کارمند بانک مجبور بود از کف دستش برای ثبت اطلاعات شخصی و غیر شخصی دوستمون استفاده کنه .
پنج دقیقه بعد از ثبت اطلاعات بود که رسما کارخونه پشه کشی در یکی از مناطق بکر کشور افتتاح شد ، این کارخونه با استفاده از کارگرای مجربش در هر روز میتونه 3 دور مدار زمین رو بچرخه و اطلاعات رو از 3 ایستگاه زمینی دریافت کنه.
این فناوری فقط موقعی کاربرد داره که مولکول های بدن یک غاز درون سیم خاردار پیچیده باشن و از روز اول رژیم غذایی مرتبی رو حفظ کرده باشن.
اما اینا هیچ ربطی به من نداشت ! وام رو که گرفتم رفتن سراغ گیر اوردن یک شغل جدید ،پشت سر هم برام اس ام اس میومد که کجایی ؟! 3 ساعته سر کوچه دارم گل کوچیک بازی می کنم بدو...
وقتی رفتم سراغش دیدم نشسته و زل زده به پشت صحنه ی فیلم " اسپایدر من 8 " بهش گفتم پاشه بریم باهم یه دوری بزنیم ، چند بار صداش کردم عکس العملی نشون نداد وقتی دستمو گذاشتم رو شونه هاش یهو برگشت پیش خانواده و تا اخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.
تا الان اینقدر تو تناقضات وابسته به هم گم نشده بودم ، بعد از این اتفاقات بود که رفتم امریکا ...
اونجا تو نیویورک توی منهتن یه سبزی فروشی دو دهنه زدم ، خیلی هم مشتری داشتم ، از 6 صبح دوستان بصورت انلاین سفارشات غذایی خودشون رو میفرستادن از شامپو پلو تا پارچه بنفش با طعم پیاز و شمبلی!
اولین سفارش رو خودم بردم در خونه ، زنگ زدم یک خانم جوان دم در اومد و در رو باز کرد سفارشش 3 تا هارد اکسرنال 2 ترابایتی بود که روش یک لایه پنیر پیتزا کشیده بودن و با نمک تفت داده بودن.
وقتی بسته رو تحویل گرفت شراره های ذوق رو تو چشمای زیباش دیدم ، طوری به دستام خیره شده بود که انگار توی پاکت پودر قورمه سبزی فوری بود!
.....
--------------------------
سیزده بدر نود و یک - عرفان
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
سرزمین تنهایی!
یکشنبه 13 فروردین 1391 03:06 ب.ظ
نوع مطلب : عكاسی ،حرف های خودمونی ،
سلام!
الان که دارم می نویسم احتمالا همتون دارید تو طبیعت اصطلاحا " صفا " می کنید!
ما ک امروز تنها موندیم تو خونه ...حوصلمون سر رفت خیلی.
کاری نمیشه کرد ،وقتی از 10 روز مونده به عید میوفتی تو گشت باید به فکر الان هم میبودیم...
از کویر برگشتیم ، بسی خوش گذشت کنار دوستان ، آسمون متاسفانه خراب بود ، نه عکسی و نه رصدی ...
مجموعا 25 ساعت تو راه بودیم برای چند ساعت که اونم شکر خدا از دست رفت، اما تجربه ی خوبی بود!
جدال با عقرب های سیاه !
عصر روزی که قرار بود برای رصد حرکت کنیم ، لیدر تیم خواست یکم در مورد خزندگان اون مکان ( روستای مصر -یکی از بکر ترین و دست نخورده ترین منطقه های ایران ) صحبت کنه !
رفت توی اخرین اتاق کاروان سرا ( اقامتگاهی که شب توش خوابیدیم !) و یک فروند عقرب سیاه کوچولو موچولو برامون آورد تا توضیح بده که داستانش چجوریاس!!!
اول کامل بدنشو نشون داد! بعد گفت دیده نمیشه زیر شن حرکت میکنه! خیلی پر سرعت و کوچیکه ! به گرمای بدن حساسه و از اون طریق طعمه رو شناسایی می کنه!
بعدش گفت نیشش از توی پوتین هم رد میشه!!! و ادامه داد الان بهترین فصل برای حضورشون در این بیابونه!
و در پایان گفت اگر نیشتون زد زیاد به خودتون فشار نیارید چون 15 دقیقه بیشتر زنده نمی مونید و پادزهرشم تا شعاع 45 کیلومتری اینجا وجود خارجی نداره !
پس
خدا رحمتتون کنه!!!
خیلی از بچه ها ترسیدن ! حتی منصرف شدن ولی ما عین خیالمون نبود زدیم به دل کویر و با افتخار به همراه 4 تا از دوستان آخرین گروهی بودیم که برگشتیم ( حدود ساعت 5 صبح) !!!
تازه وقتی برگشتیم فهمیدیم دردسر شروع شده ! در کاروانسرا جایی برای خوابیدن ما نبود و اتاق ما چون خالی بود هر کی جا کم داشت اومده بود و به خواب رفته بود!
سرتون رو درد نیارم بزور خودمون رو جا دادیم و مثلا خوابیدیم!!
ترس از عقرب مقرب هم نداشتیم چون میدونستیم عقرب مارو نمی زنه ولی مقرب چرا!!!
اینم یه اشاره به یک متن ادبی و زیبا در سایتی علمی در مورد این نوع عقرب :
"در صورت گزش قربانی فقط 5 دقیقه فرصت دارد تا سرم ضد آن را به خود بزند
آن هم در صورتی که فلج نشود ، شدت انقباض عضلات به حدی شدید است که بعضاً
آرواره قربانی ازمحل خود خارج میشود ."
بگذریم مهم نیست...خدارو شکر قسمت ما نشد...
اما کویر هم واقعا زیباست ، نقطه ی مقابل دریا شاید بیشتر از دریا رمز و راز داشته باشه . اما به نظر خسته کنندست..
کویر ساکن و بی روح و تک رنگ فقط میتونه در روند دیوانه کردن تو یک کاتالیزگر باشه ...
اما دریا آرامش خاصی داره که فقط تصور صدای موج های قشنگش توی گوشت میتونه لذتی وصف ناپذیر بهت بده...
اما شب های کویر یه چیز دیگست...
آسمونی که ستاره هاش اینقدر به تو نزدیکن که میتونی دستتو دراز کنی و چند تاشونو توی کیفت جا بدی و به عنوان سوغاتی برای دوستات بیاری ( منم میخواستم بیارم که متاسفانه هوا خراب بود!)
در کل سفر خوبی بود و از اون مهم تر تجربه ی جالبی..
13 بدرتونم کم کم داره تموم میشه...و ما همچنان داریم با سر حوصله رفته مان کلنجار می رویم!
مرسی از دوستانی که تو این سفر همراهمان بودند : کاویان ، امیر ، فرشاد ، ماریا ، ادوارد ، پویا ، مرد موزی و دکتر علی شریعتی و همچنین خودم!
چند تا عکس از سفرمون :
(عکس ها برای جایگیری در قالب وبلاگ کوچک شده اند برای دیدن در سایز اصلی روی انها کلیک کنید)
سیاره کوچک - روستای مصر 
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
ساختمان بی حوصلگی
دوشنبه 7 فروردین 1391 12:19 ب.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
وقتی که در متن یک شروع با خستگی خودت رو به خواب بزنی ، نباید انتظار رویارویی با نور رو داشته باشی...
و داستانی که صفحه اولش انشای تاریکی باشه و ترس از محیط ، مسلما به جای خوبی ختم نمیشه....
کتاب سال 1391 من اینگونه شروع شد.....
از همون قالب های تیره و تاریکی که وقتی رفتی توش باید با چشمای بسته راهتو انتخاب کنی...
از همون راه رو هایی که کفش پر از شیشه خوردست و مجبوری با چشمای بسته تا انتهاش با پاهای برهنه سیر کنی...
وقتی ببینی اطرافتو هاله ی غم گرفته ، وقتی ببینی آدم های دور و برت توی یه حصار کوچیک خودشونو دارن نابود می کنن...
بیشتر از اونا تو غصه میخوری....
اول فروردین دفتر سال جدیدمو با یه داستان بد شروع کردم...
از خونه نبودنم برای اولین بار در 20 سال گذشته تا خوابی تلخ در لحظه تحویل سال گرفته تا عصر جاده های شلوغ و بی انتهای احساست....
همه ی اینها پی عمارت فراموش نشدنی نزدیک ترین انسان رو بمن ساخت ...
من از همه ی تراوشات ذهنی مغز بی چاره و بی در و پیکر تو که تو این همه مدت فقط خمیدگی رو به حساب انسانیت فهمیده چیزی طلب ندارم...
من از کسی که انسانیت رو به تو و همه ی بذر های ساده و آیینه وار اینجا بد نشون داده و تعریفی از سریال های تک قسمتی و بی هدف رو بجای جاودانگی و پروانگی به تو با قیمت خوشبختی عمر کوتاهت فروخته طلب دارم...
طلب من مرگ فکر یک مردست...
من طلب کارم ، خیلی هم طلب کار ، رگ های کردنم باد میکنه وقتی میبینم به اسم فکرت و راهت دارن غلط می کنن!
و اون رگ ها پاره میشن وقتی میبینم این غلط ها رو همه درست میبینن و به اسم تو تحمل می کنن...
لعنت به تو و راهت...
وقتی ببینی لبه های تیز رفتار یکی داره یک نفر رو نابود میکنه و بجز گریه و فریاد درون راهی دیگه ای نداره ، من که یک تماشاگرم هم کاری نمی تونم بکنم...
چه نمایش زیبایی ... نشستم و این همه سال دیدم و فقط از غصه غصه خوردم..
عادت کردیم به دیدن این بازی...هممون...
راه برگشتی نداری..ادامه بده و منو و خودتو و بقیه رو توی این بی حوصلگی غرق کن... چاره ای نداری باید ادامه بدی وقتی که انتخاب کردی نه من بودم و نه فکرم که نجاتت بده...الانم بخاطر من داری بیشتر گم میشی...
من متاسفام ولی تاسف فایده نداره....
سال 91 اینجوری برای من شروع شد ! دقیقا همین شکلی ...
فعلا تو بحث حضم این اتفاق موندم ، خاطرات سفر یزد، اصفهان و ... پیشکش...
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
دوستای بهاری من...
شنبه 27 اسفند 1390 11:22 ق.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
بخدا هر کاری کردم نتوسنتم چیزی بنویسم ...همون تبریک عید هم بزور نوشتم....نمی دونم چجوریه ولی حسی که داستان ماستان رو رو می کنه معمولا یه حس غم انگیزه...
حالا ما غمناک نیستیم و داستانمون نمیاد!!! ! ! ! !!! !! !! ! ! ! ! ! ! ! !! !! ! ! !
اشکالی نداره ، تا ادم دوستای خوبی مثل شما داره غم برا چیشه...
خیلی زود ادما خودشون رو نشون میدن ، خوبیا دیر تر نمایان میشن ولی من از شما هر چی دیدم خوبی بود.....
دوستای خوب سال نودیم ...ما این چند روز در خدمتتون نیستم ، احتمالا چیزی به اسم اینترنت تو مسافرتام پیدا نمی کنم ولی بازم سعی خودمو میکنم...
زمستون بهترین فصل ولی به بهار نمیرسه...
دلتون بهاری ، لبتون خندون.....
نوشته شده توسط : عرفان اویسی
سال 90 با طعم پنیر!!!
شنبه 27 اسفند 1390 11:08 ق.ظ
نوع مطلب : حرف های خودمونی ،
به سلام!!!
چه روز خوبی! چه صبح قشنگی! چه دوستای باحالی!!!
چه لقب جدید و نایسی بهم اطلاق شده : فندق!!!!!! عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشق فندق گفتنتم!!!
روز های پایانی سال 90 رو میگذرونیم....چه سالی بود....از معدود سال هایی بود که 365 روزشو حس کردم...
الان حدس می زنم از اطرافیانم اگه راجع به این سال بپرسم همه یا میگن بد بود یا میگن مثل همیشه معمولی ولی من میگم :
هی اصرار می کنید داستان بنویس ، داستان بنویس، بابا بیخیال داستان بشید زندگی رو بچسبید....
امشبم تور ایران گردی رو شروع می کنم ...یزد، اصفهان ، کویر مصر، همدان......
سال 90 هم تموم شد ، با همه ی پستی و بلندیاش به پایان رسید، خیلی چیزا تو این یک سال تغییر کرد...خیلی هامون یک سال بزرگ تر شدیم و بعضیا هنوزم هم نمی خوان بزرگ بشن...چی بگم؟!
در کل سال فوق العاده ای بود برای من از همه نظر به اهداف کوتاه مدتم رسیدم ...
اما تنها چیزی که از تحویل سال 90 یادمه اینه که واقعا توی اون لحظه ایمان داشتم و تصمیم گرفتم که این یک سال رو برای خودم خاص کنم که شد...
پس امسال هم پای سفره هفت سین با دل پاکتون برای شاد بودن و زیبا زیستن در سال 91 دعا کنیم....
این لجظه ها هم میگذره ...سال دیگه باید یاد امروز و کنیم...چه خوب میشه که سال دیگه حالمون از امسال بهتره باشه....
من حرفی ندارم، همیشه روزای اخر هر سال یه حس خاص دارم ..امسال کمی خاص تره....
نوشته شده توسط : عرفان اویسی










